عکس های سرزمین خورشید
برنامه سفر تقریبا تکمیل شده است . روز ۵ شنبه ساعت ۵ بعد از ظهر از مشهد حرکت خواهیم کرد . مکان حرکت :درب ورودی دانشگاه فردوسی حدفاصل میدان پارک ملت و میدان تلویزیون . ساعت یک ربع به ۵ همه آنجا باشند . از آنجا که صبح جمعه به زیارت عارف جام خواهیم رفت از همه دانشجویان می خواهم که پوشش مناسب و در شان آن مقام را داشته باشند. برنامه سفر :حرکت از مشهد به اتفاق دانشجویان و اساتید . توقف در محمود آباد و استقبال استادبزرگ جناب پور عطایی از گروه با لباس محلی شب: اسکان در منزل شخصی ایشان و بازدید از یک مکان فرهنگی و چند برنامه کوچک دیگر جمعه : بازدید از تربت جامی بزرگ - مکان های فرهنگی تربت جام - همچنین به مدت کوتاهی از استادبزرگ تربت جام استاد فاروق کیانی احوال پرسی خواهیم داشت . ساعت بازگشت از تربت جام حدود ۵ می باشد . امیدوارم که سفر معنوی و خوبی داشته باشیم توضیحات ضرروی: کارت شناسایی لباس شخصی (شب هوا سرد است) زیر انداز - پتوی مسافرتی و یک بالشت کوچک آب معدنی کوچک در صورت امکان چراغ قوه سه پایه دوربین نه در مسجد گذارندم که رندی نه در میخانه کاین خمار خام است میان مسجد و میخانه راهیست غریبم عاشقم آن ره کدام است مردی که می گویند سر بر خماری داشت و بعدها شد قطب عرفان . او زاده ترشیز و مدفون جام بود . همچنین مهمان خاندان بزرگی هستیم به پهنای کویر : خاندان هنرمند در دل سرزمین هنرمندانه - خاندان استادپور عطایی . اخبار دقیق را بعدا اعلام می کنم . حدود ساعت ۱۵ روز ۵ شنبه از مشهد حرکت میکنیم و جمعه ۵ خرداد ۹۱ حدود ۶ بر خواهیم گشت . فعلا مبلغ این سفر حدود ۱۵ تومان خواهد بود . یک وعده نهار و یک وعده شام بردارید .صبحانه تهیه می شود از دانشجویانی که تمایل به این سفر دارند خواهشمندم مبلغ فوق را بحساب سامان : ۶۲۱۹-۸۶۱۰-۰۱۴۷-۵۸۶۱ واریز و فیش را در روز حرکت تحویل دهند . بسان کوه های سفید شمالی کشور من وقتی به قله ای صعود میکنم انگاه که دامن آبی عشق را به آغوش میکشم و بخدا نزدیک میشوم از او میخواهم مارا ازهم جدا نکند تو را می گویم تو را ای مهربان من یادم بود که در خوابم بودی و یادم باشد که بر کدامین ستاره میدرخشیدی و من تورا لمس کردم و چه زیبا بودند ابرهایی که تو را در آغوش گرفته بودند شاید بازهم تورا ببینم اگر خوابی باشد اگر عمری بود اگر ابری سپید ماند در شب تاریک دلم تو را که مرا فراموش کردی زندگی ام را در چمدانی گذاشتی در میان شاهراه حادثه ها... در اوج تنهایی ها مرا تنها گذاشتی زندگی ام را به تهدید جدایی در دادگاه وجدان به اجرا گذاشتی ------- اما روزی نه چندان دورتر از خواب یک بیشه زودتر از داغ یه شقایق در تب بوسیدن صبح کمی مانده به سحر کویری از میان نگاههای یک طوفان باز خواهم گشت... باد می وزید و سرتاسر پهنه کوه پر از هیاهو بود . در دور دستها بر میان آغوش دو کوه بر فراز زندگی این بیشه بازی در ژرفای افق ٬ فارغ از غم بودن و توشه فردا سینه آسمان را میشکافت . خورشید انگاری رمقی برای ماندن نداشت٬بالهای طلایی افق رگهای از خون و خاکستر بود . طلوع ماه را دیده ای ؟ دیده ای چگونه بی جان و خاکستریست؟ از میان گندم زاری نگاهش کرده ای ؟من بر بالای این تپه از سویی خورشید بی جانی را می بینم که هنوز سودای ماندن را دارد و در سویی دیگر پا گرفتن نوری خاکستری که هوس زاییدن و ماندن را بر پهنه خاکستری آسمان نقاشی میکند ...ماه من خواهد آمد .. اینجا بهشتی دیگر است .اینجا در میان باغ آلبالو و گیلاس هزاران پروانه می رقصند. در هر قدمش جای پای سختی و تلاش انسانی است که بودنش را با سخت زندگی در هم آمیخته . اینجا تلاش نابرابر بودن و ماندن و باز ماندن است . اینجا هر گامش سخنی از عشق است ٬ کدام عشق ؟ عشق به زندگی ٬ عشق به تو ٬ عشق به من و عشق به ما . زندگی فرصت دیگری به ما نخواهد داد که بازگردیم. این ترانه را باد به من گفت ٬ این ترانه را سنجاقکهای زیبای باغ برایم خوانند . این ترانه را صدای تو به من گفت.. آه که نمی توان از تو گفت و تو را تصور نکرد .. آری وصف بودن چگونه سخت است و وصف تنهایی سخت تراز وصف بودن بی تو.. اما من بودم و یاد تو و تو کجایی ؟ سحر در راه است بی گمان چوپانان به صحرای عشق خواهند زد و عابدان دست به دامن معشوق اما شب سیاه من هنوز منتظر طلوع خورشید چشمان توست من می شناسم تو را! تو درخشش خورشید از پس ضربه های سهمگین طوفانی به مناسبت ۱ اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی سعدی ، شیخ بزرگ ، به حق بزرگ ترین مهاجر ایران است . او تحصیل کرده نظامیه بغداد است و تقریبا به صورت های مدام در حال مسافرت بوده است . سعدی در هر زمان که احساس می کرده نمی تواند با دیکتاتور های زمانه کنار بیاید ، راه مسافرت را در پیش می گرفته است . "ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصهها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی میگشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است. شاید یکی از مهمترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد."(همشری آنلاین) عقاید سعدی اگرچه در برخی مواقع با مخالفت های روان شناسان امروزی مواجه می شود ؛ اما نشان دهنده عقاید فکری اوست که براساس تجربیات به آنها دست یافته است . سعدی معتقد است که نهاد آدمی براساس تربیت خوب تغییر می یابد ، اما این تغییر نسبی است و ممکن است که گاهی نیروهای بد درونی او را به ناصواب بکشانند . عشق سعدی به شیراز نشانه نوعی حس وطن پرستی کامل اوست . یکی از دلتنگی های این شاعر شیرازی دوری وی از شیراز بوده و در برخی مواقع به قیاس این شهر با سایر مکانهای معتبر آن زمان می پرداخت و در نهایت این شیراز بود که فاتح این قیاس می شد. در پایان ضمن تبریک روز بزرگداشت این شاعر ملی از شما می خواهم به گوش دادن دو قطعه مختلف از آثار سعدی گوش فرا دهید . ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود بابت این شادی چی گرو می گذاریم ؟ شادی شاید فارغ از همه تلاش های بی سرانجام و حرص زدن های مداوم دمی بچه شدن باشد! سکه گران بشود یا ارزان عمر در حال گذر است بیاییم شادی از کودکان یادبگیریم: در نوروز کودکانه خبری از گرانی دلار و سکه نیست غم نداشتن زمین و ملک نیست نورزوی است شاد شاد... آکنده از عشق کودکانه فارغ از همه چیز...... حتی خالی از خود شدن و دیگران هوس های ساده بچه گانه گلوله ای بین زمین و آسمان رقصی در آغوش صحرای بیکران در بوم آبی آبی آسمان (بر روی عکس کلیک کنید)


آفتاب سر كوه نور افشونه، سماور جوشه
یارم تنگ طلا دوش گرفته، غمزه میفروشه
یه دونه انار دو دونه انار، سیصد دونه مروارید
میشكنی گل، میپاشی گل، دختر قوچانی …عجب ابرو، عجب لب و عجب رو، دختر قوچانی
عجب گیسو بسان برگ بو، دختر قوچانی …نگارم برلب بوم اومد و رفت، چاره ندارم
دوباره برلبم جون اومد و رفت، چاره ندارم
چراغو پُر کنید از روغن گل، چاره ندارم
که یارم چشم گریون اومد و رفت، چاره ندارم …یه دونه انار دو دونه انار، سیصد دونه مروارید
میشكنی گل، میپاشی گل، دختر قوچانی …
پنج اجرا از ترانه فولکلور خراسانی دختر قوچانی
برای دانلود اینجا کلیک کنید


